
«این آشغالا چیه نگه داشتی؟»این جمله اشاره به پوست یک شکلات دارد. به ظرف خالی شانسی. برچسب یک لباس. این جمله به عامل یادآور خاطراتم اشاره دارد. اتاقم شبیه به انبار شده. از هرکسی، هرچیزی، هر لحظهای چیزی را نگه داشتهام و همزمان از به یاد آوردن خاطرات فرار میکنم. دلتنگ میشوم. دلتنگ چیزهایی که هیچ وقت دوباره رخ نمیدهند. اشتباه است. باید رو به آینده و حال بود. باید گذشته را گذاشت و حال رو زندگی کرد و آینده را ساخت. اما کدام آینده بدون این گذشته ممکن است؟دلتنگ میشوم و میدانم که این دلتنگی ریشه در سلامت...
ادامه مطلب
مرگ جزئی از زندگی است. همان گونه که حافظه، همان گونه که خاطرات. نیوشا هم رفت. حتی نمیدونستم که سرطان داره. میدونستم، اما نمیدونستم انقدر جدیه. شاید نمیخواستم فکر کنم که جدیه. حالا، دیگه نیستش. میتونم فکر کنم، مثل مدت های زیادی که خبر نمیگیریم، هنوز جایی مشغول زندگی و کیف کردنه. یا این که خودم رو گول نزنم، و بپذیرم، که نتونست حتی سی سال زندگی کنه. بخوانید...
ادامه مطلب
سال ها، وقتی با کسی صحبت میکردم و میخواستم حال بهتری رو براش بسازم، از انتظارات میگفتم.xa0میگفتم دردهای ما از انتظارات ما میاد.دوست نداشتم هیچ وقت این را بگویم، ختی اگر به آن باور داشتم؛ اما حقیقتاً از ...
ادامه مطلب
�صدام مال تو، خنده هام مال تو�اگر نه صدایی ماند و نه خنده ای،xa0آن وقت چه کنم؟xa0وصف حال:xa0https://soundcloud.com/amin-farhadi-962281951/jrerrtxlnypw...
ادامه مطلب
در مدح ضعف حافظه خیلی می توانم بنویسم؛ البته اگر حافظه ام بگذارد. بدی هایش را که همه می دانند.xa0تا فراموشم نشده است، چندی برای شما می گذارم:1. خیلی کم پیش می آید که ناراحتی ام از افراد باقی بماند. فی ا...
ادامه مطلب
پیشنوشت صفر: این نوشته، خشمگین است. شاید، توهینآمیز هم هست. پیشنوشت یک: آنچه در ادامه آمده است، خیالی است، برگرفته از واقعیت. پیش نوشت دو: موضع من، همان موضع سابق است. پیش نوشت سه: اسم این نوشته خ...
ادامه مطلب
به سهم ماه، هزار روشنی است و هزار راه. به سمت ما، خاک، یکتا جهانِ با وفا. xa0 خ.ش.م...
ادامه مطلب
از خوانش های جدید، تقریباً می توان گفت بهترین چیزی که یاد گرفته ام (آن هم عملی) ، دیدن با نگاه های مختلف هست. به شکل عجیبی جذاب، خوش و آگاه کننده است.حداقل به نسبت خود پیشینم آگاه تر می شوم. این میان، با چشمی علاقمند، یا ناظر سوم، جهان زیباتر بود: تجربه. ابله...
ادامه مطلب
پیش نوشت:xa0 در شهر راه می روم. با مجموعه ای مداد روبرو می شوم.مجموعه ای کبریت گاهی. پیش از این شهر را یک پیکره،یک روح و یک جان می دیدم. اما امروز شهر یکی نیست. گویی که نقاشی ای را به هزارتکه بسازی و فریاد بزنی : هنر برای هنر!xa0نوشت: تو بخوان چنان صدایم را، که شهر را خبر شود. چه بلبلان که نوایشان xa0به ر...
ادامه مطلب
قسمت سخت زندگی آن جاییست که با کوری های نسبی مواجه می شوی. چه خودت، چه xa0دیگری. آن چه عیان است، با توصیف بیان نمی شود. بلکه نیاز به تفهیم دارد. این که بتوانی یک کلیپ را برای یک نابینا تشریح کنی، با تمامی جزییات. دچار ابتذال شده ایم. این را باید اعتراف کرد. تمام شادی هایمان، تمامِ علایقه مان ، هرچه را که منجر به لذت می دانیم، مبتذل است. نه آن که حقیقت لذت و لذت جویی متبذل باشد، خیر، انتخاب های ما مبتذل شده اند. انسان و لبخندش را به مصنوعات فروخته ایم.xa0 تکنولوژی برای آسایش آمده بود، اما امروز، ...
ادامه مطلب