«این آشغالا چیه نگه داشتی؟»
این جمله اشاره به پوست یک شکلات دارد. به ظرف خالی شانسی. برچسب یک لباس.
این جمله به عامل یادآور خاطراتم اشاره دارد.
اتاقم شبیه به انبار شده. از هرکسی، هرچیزی، هر لحظهای چیزی را نگه داشتهام و همزمان از به یاد آوردن خاطرات فرار میکنم.
دلتنگ میشوم. دلتنگ چیزهایی که هیچ وقت دوباره رخ نمیدهند. اشتباه است. باید رو به آینده و حال بود. باید گذشته را گذاشت و حال رو زندگی کرد و آینده را ساخت. اما کدام آینده بدون این گذشته ممکن است؟
دلتنگ میشوم و میدانم که این دلتنگی ریشه در سلامت روان ندارد. دلتنگتر که میشوم شروع میکنم به مرتب کردن اتاق. شروع میکنم به دل کندن. حتی دل کندن از همین نیم فاصله ها. دل کندن از هرچیزی که چنین در هم می پیچاندم.
در مباحث مربوط به پیری (که به نظرم ترجمه اشتباهی از aging هست و پُرسالی یا پرُ زندگی، بهتر هستند) یک بخش مهم مربوط به احساس کهولت است. وقتی یک نفر باور می کند که دیگر «کارایی» ندارد (گویی که یک ماشین است که باید کارایی داشته باشد؛ نه آن که کسی که زندگی کند)، یا باور می کند که دیگر توان لازم را ندارد، بدن با او همراه می شود. انتظارات اثر می گذارند. این ها رو گفتم که بگویم که چند سالی هست که آرام شدم. آرام تر راه می روم. خموده تر راه می روم. از این که به جمع جدید بروم، حجالت می کشم. خوشی کردن را فراموش کرده ام. خلاصه که دل مرده شده ام.
مقاومت می کنم. دوست ندارم دل مرده باشم. دوست ندارم آن چه شده ام باشم. اما توان. توان ندارم. اگر اینجا می نویسم برای همین هست که توانم را بازیابم چون نوشتن کمک می کرد. یک حیاط خلوت، یا حتی حیات خلوت اینجا توی این وبلاگ.
هربار، هرکسی را می بینم، با خودم می گویم نکند که آخرین بار باشد. نکند نداند که چقدر دوستش دارم. نکند که باز هم دارم خودم را سانسور می کنم.
هربار، هرکسی را که می بینم، تمام وجودم می خواهد که بماند و بمانم. دوست دارم که جمع دور هم خوش باشند. ماه پیش، بعد از 21 سال، عمو را دیدیم. وقتی بابا و عمو داشتند خداحافظی می کردند، جانم داشت گرفته می شد. بمان. ماه بعد، بابا و مامان مجبورند به ایران بروند. از الان جانم دارد گرفته می شود. نه به خاطر این که این جا نخواهند بود. چون نگران حالشان خواهم بود. چون شاداب نخواهند بود. بمان. ماه بعد پویا از این شهر می رود. جانم دارد گرفته می شود. نکند تنهایی اذیتش کند. نکند آن جا برود و دلتنگ شود. نکند که حس کمبود کند. نکند که خوش نگذرد به او. بمان. خاله ام سرطان گرفته است. یکشنبه باید عمل کند. خاله ام تمام زندگیش را فدای دیگران کرد. هیچی برای خودش نخواست. به همین هم معروف هست بین کسانی که می شناسندش. بمان.
بمان و زندگی کن و زندگی بساز. بمان که زندگی چه بسیار به تو بدهکار است. و این زندگی چه ناعادلانه است.
از یاد می برم.
از یاد میبرم تمام آنچه که در ذهنم است و آزارم میدهد. فکر میکنم که از یاد میبرم.
و از یاد بردن را از یاد میبرم.
دلم درد می گیرد.
زندگی زیباست. اما بلیتی است. بلیتش دست آن هاست.
زندگی زیباست. اما پیش از دیدن زیبایی هایش، باید تا نابودی کامل کار کنی. باید با بیماری ها سر و کله بزنی. باید جدایی ها را بچشی.
زندگی زیباست. اما زیباییش هنوز به خیلی ها نرسیده است.
زندگی زیباست. از یاد می برم که چه و که و کجا و چطور شد. زندگی زیباست.
و فقط این را به یاد دارم که «دلتنگ میشوم؛ بمان. زندگی زیباست».
خزعبل...ما را در سایت خزعبل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40