ناخوانا

خرید بک لینک

شاید اگز سال ها پیش به دنیا آمده بود امیدوار تر بودم. شاید اگر کمی در مورد آینده خوشبین بودم، شادتر بودم.

من از زندگی ای که کردم ناراضی نیستم. از خانواده ام، دوستانم، معلمان، استادان، با همه این ها حال کردم. روزهای خوب اما، زود به پایان رسیده اند. به ده سال آینده فکر میکنم. به این که کدام یک از لذت هایم را خواهم داشت. به این که چه کاشته ام و درو خواهم کرد. به اینکه چگونه میخواهم خود را «تطبیق» دهم.

هرکس، وقتی به زندگی مطلوبش فکر میکندف یک سری آمال و آرزوها دارد. اما کم کم از آرزو تهی می شوم. نه به ان دلیل که آرزوها را دشت کرده ام، بلکه چون دورتر و دورتز شده اند. باید از روز اول کمی تر زندگی می کردم. ارزش های نامطابق با دنیای روز (زور؟)، ناسلامتی می آورد.

روزی که استاد نازنینم، بخاطر فساد در سیستم آموزش استعفا داد، با خودم گفتم، چقدر انتظارات بالایی داشته است. مگر نمی دانست اوضاع خراب است؟ اصلا چرا انتظار سیستم سالم داشته است؟

جا دارد امروز به چشمانم نگاه کند و بگوید، مگر انتظار دیگری از زندگی داشتی که این طور به هم ریخته ای؟

الان بهتر میفهمم که چرا انقدر به او فشار آمده بوده است. آخر یک سری چیزها هست، «آرمانی» نیستند. عادی هستند. اما رخ نمی دهند. چنان در مقابلش ایستادگی میشود که آدم شک می شود، نکند واقعا آرمانی است این ایده ها؟

اغتشاشات و داده های پرت ان قدر زیاد شده اند، که انگار اصل کاری پرت بوده است. به سان آن که کسی بخواهد قلبی را عمل کند، برای این کار تمام اجزای بدن را بندازد دور و فقط به قلب رسیدگی کند. به باتری قلب بپردازد. قلب را فراموش کند. به باتری فکر کند و همین طور هر بار فراموش کند و رها کند.

زندگی فراموش و زها شده است.

امید داشتم کرونا کمی اوضاع را بهتر کند. اما کرونا هم نمی تواند این سنگ ها را بشکند. خیلی ها به رفتن از ایران فکر میکنند، به دانشگاه های خوبش فکر میکنند.

من هم میخواهم بروم. اما دانشگاه خوب نمیخواهم. کشوری آرام، با مردمی ساده و راحت، سرزمینی فرا تر از ارتباطات مالی و تبلیغات و اضافات و چاشنی هایی، بی غذا.

خیلی از دوستانم وارد کاری شده اند که به لحاظ منطقی و فلسفی، با آن مشاغل مشکل جدی دارم. آن ها را زندگی سوز می دانم. اما هیچ گاه تلاش نکردم جلویشان را بگیرم. چون در این وانفسا آن ها برای بقا بازی میکنند و من برای زندگی. ترجیح دادن زندگی بر بفا شاید انتخاب اشتباهی باشد.

این مدت قرار بود با افراد زیادی در مورد مسائل زیستی، عصبی، روانشناختی، نگاه به زندگی، تکامل و اصلا فارغ از موضوع گفتگو کنم. خودم را سانسور کردم. شجاعت گفتن نظرات خوب یا بد م را ندارم.

نگرانم که نکند حرف هایم اثری بگذارد و دیگری هم زندگی به کامش تلخ شود.

راستی، مطمئن شدم که کوزه گر می تواند و معمول است که از کوزه شکسته آب بخورد.

راستی، این دنیا، جای شیری ها و هلاکویی ها و تتلو ها و امثال این هاست. دنیای امروز، دنیای نمایش است. دنیای کتاب های زرد رفتاری. دنیای کت و شلوار کراوات برای جذب. دنیای مرد ها هم هست. هرچقدر هم جفنگیات فمنیستی به گوش برسد، باز هم دنیای مردان است. زنان، صرفاً ابزار مردانند. همان طور که اغلب مردمان، بردگانی بیش نیستند.

راستی، دلم برای خیلی هایتان تنگ است. اما طالب دیدار هم نیستم. دیدار باشد برای بعد از کرونا. برای بعد از شست و شوی این مغز وامانده ام.

ضمناً، مهدی اگه میخونی، بهت زنگ میزنم :)) لبتاب خراب شد؛ آمار آماده شد، مشغول نوشتن شدم، باز خراب شد. خلاصه هر روز به یاد زنگ زدن بودم و نزدم.

و نهایتاً، برای تو که نمی خوانی اینجا را:

مدت هاست در حالت ستیز برای نجات بودیم. نجات ما. مدتی است که تسلیم شدیم و وا دادیم. وا دادم.

مدتی است که نمیدانیم چند چندیم. اصلا در یک تیم هستیم یا مقابل هم شده ایم؟ این ها تقصیر من شده است. یعنی تصور من این است. مدتی است که آزاد و رها قرار شد باشی. نمیدانم هستی یا نه.

مدتی است که پذیرفته ام که گاهی نبودن بهتر از بودن است. پذیرفته ام که باید گاه، آرام حذف شد. انگار که هیچ گاه نبوده ای. اما پذیرش فکری تا عمل یک دنیا فاصله دارد. من خود را در ستیزی قرار دادم، که امروز را ساخته است. هرکس نگاهی دارد. نگاهم شاید بد باشد، نقص داشته باشد، اما قطعا آزاردهنده است. شاید اگر سال ها پیش بود، آهنگ بلا چاو بیش از هرچیز پشت زمینه این نوشته قرار می گرفت. اما امروز، بسامه موچو را بیشتر می پسندم. نمیدانم چه خواهد شد. نمی دانم چه بهتر است برایت. نمی دانم بدجور احاطه کرده است مرا. فقط یک چیز میدانم، دوست داشتن، امری ناخواسته است. «یک نگاه یار من، می برد صبر و قرار من، کند شکار دل و جان من، به سان شیر نر»

خ.ش.م

خزعبل...

ما را در سایت خزعبل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 135 تاريخ: چهارشنبه 10 ارديبهشت 1399 ساعت: 10:52

صفحه بندی