در تناقضی عجیب گرفتار گشته بود، واژگانِ من.
در تبِ سرمای روزهای داغ تابستان،
دلم فسرده از غم و در تابِ بیکران.
چنان تناقضم، تَرَک می زند به ساق مغز من.
شنیده ای خموش، طوفانی آمد و دل را فسرد؟
دیده ای که جان-مشوشی، ز آسودگی بیکران، بِمُرد؟
چنین به درد آمده، چنین مشوش و فسرده ام، چنین سکوت را فریاد کشیده ام.
اما.
به رقص می کشد، کلام تو، امید را در دلم.
شعله ور شود میان یخ زده-دلم، تکرار می شود میان خاطرات من:
بگذرد این غمانِ بی سبب.
بگذرد این شبانه روزِ بی رمق.
بگذرد این گمگشتگی های من و من باز به من برگردم.
بگذرد این دورگشتگی و من باز به من برگردم.
که تو منی و من پِیَت، و من باز به من برگردم.
که تو منی و من پِیَت.
که تو منی و من
پِیَت.
که تو منی.
که من پِیَت.
که تو منی و من
باز به من برگردم.
-----------------------------------------------------------------------------
دررر تناااقضی عجیییب گرفتااار گشته بود، واژگانِ من.
در تبِ سرمای روووزهاای داااغ تابستان،
دلم فسرده از غم و در تاااابِ بیییکران.
چنان تناقضم، تَرَک میییی زند به ساااق مغز من.
شنیده ای خمووووش، طوووفانی آمد و دل را فسرد؟
دیییده ای که جان-مشوشی، ز آآآسووودگیییِ بیکران، بِمُرد؟
چنین به درد آمده، چنین مشوش و فسرده ام، چنین سکوت را فریاااااد کشیده ام.
اما.
به رقص مییی کشد، کلام تو، امممید را در دلم.
شعله ور شود میان یخ زده-دلم،،،، تکرار می شود میان خاطرات من:
بگذرد این غمانِ بی سبب.
بگذرد این شبانه روزِ بی رمق.
بگذرد این گمگشتگی های من و من باز به من برگردم.
بگذرد این دورگشتگی و من باز به من برگردم.
که تو منی و من پِیَت، و من باز به من برگردم.
که تو منی و من پِیَت.
که تو منی و من
پِیَت.
که تو منی.
که من پِیَت.
که تو منی و من
باز به من برگردم.
آقای ...
خزعبل...ما را در سایت خزعبل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 147