متن پیش رو، دوم خرداد نوشته شد و به دلایلی در وبلاگ نگذاشتم. دیروز که اخبار نجفی را خواندم، اصلاحش کردم و حال برای شماست:
در طول همین چند سال زندگی ام، انسان های بسیاری را در آستانه ی فروپاشی دیده ام.گاه غم چنان جهان آدمی را می گیرد، که مستأصل، در گوشه ای می نشیند و افسوس به دورانش می خورد. هر اتفاق در زندگی هر فرد، سنگی در بنای شخصیت و هویت اوست. سنگ هایی که ممکن است وی را زندانی خویشتن کند. گاه همان اتفاقات، بنای آوار شدن بر روان آدمی دارند. آن گاه که غم، تمام جهان ذهنی آدم را در بر میگیرد، دلبستگی و وابستگی مورد آزمون قرار می گیرند. لحظه ای کافی است تا فرد، از هر آنچه هست و دارد، دست بشوید؛ این عمل، احتمالا، نوعی فرار از آن چه رخ داده، است. گاه یک مسئله به ظاهر ساده، همچون تحت فریاد کسی واقع شدن یا تمسخر ساده دوستانه، سنگ بنای روان آدمی را فرو می ریزاند. دست شستن از تمامی آن چه آدمی بوده است، در یک لحظه رخ میدهد، اما نتیجه یک اتفاق یا یک لحظه نیست. مانند آن است که شما ماه ها در حال ساخت یک موشک باشید و نهایتاً فکر کنید تنها لحظه شلیک موشک است که خرابی به بار آورده است.
داستان انسان هایی همچون نجفی، داستان های عجیب و آموزنده ای هستنند. او پس از تحمل دردهای بسیار، فشارهای روانی بیشتر از آن، شکست. از هر آن چه بود دل کند و بدون مصلحت سنجی یا هر گونه تفکر آینده نگر، صرفاً دست به کاری زد که آن لحظه می خواست. وقتی آدمی می شکند، دیگر مهم نیست چه پیش خواهد آمد.
خشم، قتل، فریاد، انفجار یا غلیان احساسات، اتفاقات نادری نیستند. آن چه در حال رخ دادن است، فراتر از نام های معروف، شکستن افرادی است که در خانواده ها، در جامعه، تحت فشار زیاد، رخ می دهد. وقتی کسی می شکند، دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. دقیقاً هیچ چیز. برای درک بهتر این فاجعه، تصور کنید در خیابانی راه بروید، که نیمی از افراد آن در آستانه شکستن باشند.
ما هر آنچه به انسان، آرامش عطا می کرد، از او گرفته ایم. هر آنچه برایش جان می کند، از او گرفته ایم. به اسم علم و حقیقت، روان آدمیان را رنجور ساخته ایم. این جامعه، این جماعت، چیزی برای از دست دادن ندارد. اگر بتواند، سرگرم بازی های روزمرگی می شود، اما اگر نداشته باشد، حال که امید، باور، اعتقاد، خانواده، رفاه، و مهم تر از هرچیز، آرامش را از او گرفته اید، همچون بمبی متحرک، در بر روزگار می خرامد.
کوبیدن شلاق حقیقت، برای نفی یک امر، کافی نیست. در واقع آن شلاقی که هر روز بر بطن جامعه زده می شود، شلاق تردید است، نه حقیقت.
با دنیای خود چه کرده ایم؟ وقتی بنیان خانواده را بی ارزش می کنیم.، وقتی باورهای سنتی مردمان را به رگبار می بندیم، آن گاه که هزینه-فرصت، معیار رفتارها می شود، انتظار چه داریم؟ قیاس کنید لذت های امروز را لذت های دیروزتان. ما با تحمیق خود، با افتادن به چاه رنگ های زیبا، خودکشی کرده ایم.
آدمی به یکباره فرو می ریزد؟ سال ها زمان برد، تا تویی که امروز این متن را میخوانی، به این نقطه رسیده باشی. آن چه خوب بود را از مردمان گرفتیم، بدی های آن چه نمیخواستیم را نگه داشتیم، حال ما ماندیم و بدی های همدیگر.
دوستان زیادی را، سیر گونه، رفتار و خواست و علایق و شرایطشان را به خاطر دارم. آن قدر ناراحت کننده است وضعیت امروز اغلب آن ها، که حتی دیدنشان سخت است.
احتمالاً آن وقت که فرزندش را می کشت، می خندید. همانطور که هنگام قطع کردن پایش، هنگام ریختن سرب در دهانش، احساس پیروزی می کرد.
شاید خیلی ها، از شکستن خود، نجات یافتند؛ شاید ترک خوردند، اما بازماندند. اما عده ای هم بودند، که فشارهای روانی، ازشان دیوهایی ساخت که جز نکبت به خاطرم نمی آورند.
آدمی به یکباره فرو می ریزد. آن گاه، آزاد از هرگونه تعلقات، برای خود زندگی می کند. این همان دنیای آرمانی لیبرالیسم نیست؟
خزعبل...ما را در سایت خزعبل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 189