سیاه قلم

خرید بک لینک
سرنوشتِ سختِ بودن را، به سیاهی شب سپرده بود.

آن جا که تمامِ شب قیرگون می شد، همان نقطه که نگاهش و جهانش به سیاهی می رفت، فردای شومش آغاز می گشت. این جا صدای "داروگ" نیست. ب جز "عوعوی سگ"، گوش را هیچ آوازی نیست. اما، لحظه ای درنگ، آواز ِ نابِ مادران می شنوم از دوردست. از چارچوبِ کهنِ خانه نما، مادری بنشسته ناراحت، کودک مرده خویش را تاب می دهد بر دستان. همچنان امّید در قلبش می زند هر دم؛ او هیج نمی داند، مرگ مغزی یعنی خداحافظ فرزندم.

ماهی نمی تابد. به ساحل موجی و آواز دریایی نمی آید. در این جا جز به تاریکی نمی بینی و جز خاموشی و مرگی وحشت آور، نمی خوابد کسی در آغوشت.

به فریاد گذشته، دلخوش است گاهی. ولی امروز، سکوتی پهن دارد بر لبانش.

ولی آفتاب..

آری آفتاب...

آفتاب؟

به صدهزار خورشیدم قسم داده است...

ولی

اما،

هزار اما اگر دارد،

فردای روشن خواهد آمد،

ولی

اما

چه روز شومی در انتظار است

نمی دانم.

ولی اما،

اگر آن روز، به گرمایی لبخند مادری باشد،

به درمان هزاران درد و بیماری بتازد...

اگر آید چنین ، آن روز،

ولی فرداست، روزی شوم...

خزعبل...

ما را در سایت خزعبل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 16:12

صفحه بندی